خرید بک لینک

من یک نقطه ی سیاه تر از مرگ سراغ دارم؛

اینکه آدمها نتونن باهم حرف بزنن یا با حرف زدن به جایی نرسن.

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 23:01

دارم به همه ی آدمهایی فکر میکنم که منتظر مسافرشون پیام بده یا تماس بگیره بگه: رسیدم!

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 23:01

به دلوین گفتم به آرینا وقت بده؛ گفتم خوبی دوری این هست که دلتنگ میشیم.

اما وقت دادن هم گاهی کمکی نمیکنه.

دلوین ببخشید که بهت همه ی حقیقت رو نگفتم.

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 23:01

دلم برای صدا زدن اسمت تنگ شده و همزمان بهت حق میدم بخوای با قهر تنبیهم کنی چون فکر میکنی دارم خطا میکنم. ولی وقت بده دلجویی کنم؛ یه راهی باز کن ... پشت دیوار نگه داشتن من حالت رو خوب نمیکنه. من یه تیکه از توام...خودت رو ناقص نکن.

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 23:01

انگیزه های متعددی برای نوشتن وجود داره؛ من اگر بخوام شبها بخوابم باید حتما بنویسم. وگرنه داستانها ذهنم رو رها نمیکنن.

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 23:01

بالاخره که باید راه دلجویی کردن از تو رو پیدا کنم.هر چقدر هم که دلخوریت از من عمیق باشه و هرچقدر ادای بی خیالی رو دربیارم تو بخشی از منی. به من برگرد...سخت گیر نباش و راه رو برای آشتی باز بگذار. من رو برای خودت مرور کن؛ منی که برای سی سالگیت از غصه ی پیرشدنت ساعتها گریه کردم و برات نامه نوشتم... اصلا مهم نیست حق با کی هست. ببین قهر روش خوبی برای ادمی که خونواده ش تکه های جانش هستن نیست. من هنوز فاطمه ام؛ هنوز و همیشه اما عمر همیشگی نیست. چرا به دلتنگی بگذره؟

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 23:01

بابابزرگم به موهام نگاه کرد و گفت جای دستهای دخترم رو هنوز روش می بینم...موهام رو توی دستش گرفت و گریه کرد.

من اغلب شبها روی کاناپه ولو بودم و سرم روی پای مامان بود کتاب میخوندم؛ اینستا چک میکردم و مامان هم یا قرآن و کتاب میخوند یا تلویزیون میدید یا سرگرم گوشیش بود . بعد از مامان دیگه روی کاناپه نخوابیدم جز یک شب که از چهلم بابا اومدیم و سرم روی پای سعید بود خوابیده بودم. تا دستش رو برد لای موهام از خواب پریدم چون بوی مامان لحظه ای مشامم رو پر کرد.

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 23:01

گاهی به اعتراض میگه الان که نسبت به پدر و مادرت دچار نسیان شدی... و هیچ نمیگم در جوابش.

آدمها چی میدونن از ما؟ از فراموشی؟ از منویات ما.

بهتره بگذاریم در خیالات منطقی خودشون غوطه ور باشن.

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 23:01

فرشید تماس گرفت. پنج دقیقه که حرف زدیم گفت به کارت برس؛ گفتم دلم میخواد صدات رو بغل کنم. نمیدونم گفتم یا میخواستم بگم اما صداش بغل کردنی بود.

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 23:01

گله کردن و غر زدن کار احمقهاست

من یا امید دارم به تغییر و حرف میزنم

یا ناامیدم از فهم آدمها و سکوت میکنم

در هر دو حالتش میتونم آدمها رو دوست داشته باشم.

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 23:01

موسیقی زنده ش در غیاب اسلام و مسلمین قر داشت. به دوست داشتم میگفتم دقت کن که اگر اسلام دست و پای ماها رو نبسته بود چقدر یکجور دیگری بودیم. خود خواننده هم شنید و خندید چه برسه به دوست که از هر شوخی بی مزه ی من نیم ساعت ضعف میکنه و ریسه میره.

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:54

الان که می بینم سعید با چه نگرانی کنارم هست و ازمن مراقب میکنه؛ سعید پرمشغله ی گرفتار، فکر میکنم خدا اگر بخواد وعده ی فریبنده بده رود عسل و حوری فریب اغواکننده ای نیست. بهشت جایی هست که شما رو دوست دارن و به شما بها میدن. جایی که شما در اولویت هستید و آدمها آغوششون و حضورشون امن ترین پناهگاه جهان هست. بهشت خونواده ست.

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:54

اون روز مامان رو جلوی کارگزاری بیمه پیاده کردم. تا برسم مدرسه باهم حرف زدیم. گفتم اگر دوستش داری بجنگ تلاش کن کم نیار. گفت خانم سروری چقدر بجنگم. خسته ام...

چند ماه بعد با یه دختر دیگه نامزد کرد. اندازه قبلی دوستش نداشت اما کنارش آرامش داشت. میگفت از نظرش همین که هستم خوبه؛ نه جنگ میخواد نه کوه کندن. گفت اعصاب و حوصله و جون و عمر مفت میخواد عاشقی؛ گفت دیگه عاشق نیستم اما خوشبختم.

حالا به حرفهاش برمیگردم و فکر میکنم چه حرفهای گران و قیمتی به من زد.

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:54

بچه سال بودم. بیست ساله بیست و دو ساله شاید.

انقدری بچه بودم که فکر میکردم عشق و دوست داشتن مهم ترین سرتیتر جهان هست.

و بزرگ شدم.

امیرحافظم تو هم بزرگ میشی و متوجه میشی خبری نیست.

پسرم عاشقی زیر برف شدید قدم زدن هست؛ چقدر میخوای طاقت بیاری و یخ نزنی چون از درون پر از حرارتی. جان و دل مادر عقل تنها تکیه گاه تو هست وقتی عاشق بشی و اگر از عقل دور بشی در شهری که برف یکپارچه سفیدش کرده و سرماش استخوان سوزه، نادر احتمال داره بتونی سالم به خونه برگردی یا اصلا برگردی.

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:54

هر وقت فحش جدید میشنوم برای ارزیابی اینکه چقدر زشته از پرهام می پرسم ایشون هم سعی میکنه در فضای مودبانه برام جا بندازه چقدر کلمه مذکور قبیح هست :)

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:54

منتظرم عیال! مرخصی بگیره دوتایی بریم محمودآباد.

انقدر خوش سفر هست و چنان قوی و عمیق قوت قلب میده که کنارش هیچی کم نیست.

دوست هست اما دوستی از جنس خانواده.

* فقط وقتی گرمش بشه و گرسنه باشه اژدهای درونش میزنه بیرون. ولی همین آدم بخاطر من مرداد اومد قشم :))

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:54

گفتم تموم بشه غمگین میشم؟

دیدم نه واقعا.

غمگین نمیشم اما تموم شدنش تموم شدنِ یک دوره آموزشی سخت و نفس گیر بوده.

گاهی پیش میاد که همه چی خوب باشه اما همه چی از دست بره.

من و مامان بابام روز اول عید سه نفر بودیم الان ....

پس همیشه ویرانی یکی از گزینه هاست که محتمل هست.

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:54

دیروز غروب که کلی سیم بهم وصل بود و روی تخت اورژانس دراز کشیده بودم سعید چشمهاش پر از اشک شد. گفت فاطمه تو رو از دست ندم یکوقت.

چشمهام رو بستم و لبخند زدم؛ قشنگ نیست یکی دلشوره ی نبودنتو داشته باشه؟ یکی که کلی آدم دوستش دارن وسط شلوغیهاش چشمش به نبودن تو هست.

چشمهای سرخش همه عمرم یادم می مونه؛ دستهاش که از دیدن نوار قلبم یخ کرد یادم می مونه. در برابرش خلع سلاح میشم. نمیشه دوستش نداشته باشم:)

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:54

یه خطای مالی کردم در جابجایی پول ها و یک میلیون و چهارصد از دست داد. تاوان نگرفت حرف درشت نزد حتی اخم نکرد.

فقط گفت فدای سرت و فقط خدا میدونه چقدر شرمنده شدم از اینکه برادرم چنین صبور با خطاهای من برخورد میکنه.

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:54

کافیه براتون بزنه زیر آواز تا ببینید چقدر ردیف و گوشه های موسیقی رو میشناسه و صداش دوست داشتنی هست برای همه؛ کافیه روبه روش بشینید و چند کلمه باهم حرف بزنید تا ببینید چقدر خوش صحبته. کافیه به کمکش نی

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:54

لااله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین

از تاریکی شکم نهنگ از ناامیدی از هرجایی میشه به خدا پناه برد

اگر خلوص داشته باشیم و متواضع باشیم در برابرش...

به تو پناه می برم.

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 2:56

مامان چقدر حضورت لازم بود

بعضی حرف ها رو نه میشه به خواهر گفت نه دوست.

لازم داشتم مشورت کنیم باهم...مامان خیلی دوستت دارم.

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 2:56

دلم میخواد بشینم مثل بچه آدم درس بخونم.

با تمام قلبم این رو میخوام.

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 2:56

مامان وقتی روی کاناپه می نشست و کتاب یا قرآن میخوند؛ با صدای بلند میخوند که اهل خونه رو همراه کنه. سرم رو میگذاشتم روی پای مامان و چشمهام رو می بستم و کنارش دراز میکشیدم...چقدر حال خوب داشت اون لحظه ها گوش دادن به صداش.

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 2:56

مانع رفتن هیچ کس نشیم.

مرگ یا جدایی گرچه آزمون دردناکی هست اگر عزیزانمون بهش مبتلا بشن اما ابتلاء از ما ادم تازه ای میسازه. پس نترسید.

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 2:56

گفت وقتی یکی میخواد بره قبل از اینکه چمدون برداره و عقلمون بفهمه؛ دلمون گواهی میده...

دلم رو آروم میکنم چیزی نگه و به خودم یادآوری میکنم فاطمه مامان بابات، پس چیز بدتری قرار نیست پیش بیاد.

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 2:56

خنده داره که واسه رسیدن به موقعیتی تلاش کنی بعد که به دست آوردیش فکر کنی درست همین بود؟! اشتباهی پیش نیامده ؟

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 2:56

شبهای زیادی صدات لالایی گفت. مهربونی و صبوریت لالایی گفت...بخاطر لالایی هات وقتی عصبانی شدی اومدم تبِ خشمت رو به بوی نرگس پاشویه کنم. آقای گلفروش گفت خانم یه دسته بسه؟ با خودم گفتم خیلی عصبانی بود که

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 2:56

اول هفته ی خوبی ساخته شد. با همکارها بدون بچه ها یلدا رو جشن گرفتیم. احساس خوبی به حضورشون دارم و این یعنی انتخاب خوبی داشتم.

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 2:56

براش نوشتم : دوستت دارم اما دیگه دلیلی نداره ببینمت.

انقدر میفهمیدم که بدونم دوست داشتن یه ادم خودشیفته عاقبت خوشی نداره. یکی شبیه نامادری سفید برفی که از اینه هم اعتراف میگرفت که بهترینه.

برچسب: نویسنده: اشکان هاشمی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 2:56

صفحه بندی